|
میعادگاه عاشقان
|
|||
|
درباره وبلاگ |
درد دل |
||
|
پرواز را به خاطر بسپار فهرست اصلی نویسندگان دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
نمی خواهم... دیگر از نسیم نمی خواهم از باغ خاطرات یاد تو را بیاورد.دیگر هیچ گاه با ترنم صدای باران بهار،به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت.بگذار سینه ام به کویری سوزان مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق،در آن شکوفه نزند.آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید که از ساحل بیزارم ،بگذارید در میان یک صدف، تن غم آلودم را پنهان سازم.می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود.می خواهم نیست و نابود شوم،تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند.هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم نه خشمی،نه رحمی،نه غمی و نه عشقی.فقط بی تاب گریزم.می خواهم تکیه بر بازوی ابر،از اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست باد بسپارم.....
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 21:41 موضوع: | لینک ثابت
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار ميشوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه براي تو داشتم و هنوز نميدانم برق نگاهت كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند.
نوشته شده توسط کیمیا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 18:3 موضوع: | لینک ثابت آری عاشقم..
آري عاشقم يه عاشق چشم به راه عاشقي كه مدتهاست در غم انتظار نشسته است
در آتش فاصله ها سوخته است. در گلدان طاقچه تنهايي ها شكسته است و هماني كه تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است. آري من همانم كه به او ميگويند ديوانه و به او ميگويند آواره من همانم كه لحظه هايم را با به ياد عشق ميگذراند با ياد او اشك ميريزم و در كوچه ي دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد ميزنم فرياد ميزنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن.......
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 17:35 موضوع: | لینک ثابت معنی عاطفه...
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک اومی کرد،کاش واژه ی حقیقت آن قدر با لب ها صیمیت داشت که برای بیانش نیازی به شهامت نبود.کاش دل آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد کاش شمع عشق را در سوختن پروانه می دید و او را باور می کرد. ای کاش مرگ معنی عاطفه را درک می کرد.....
نوشته شده توسط سوگند در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 0:48 موضوع: | لینک ثابت آغاز گفتگو... گفتی: سپده دم چه دل انگیز و دلرباست، گفتم:تبسم تو بسی دلرباتر است! گفتی:نسیم روح نواز است و جانفزا گفتم:که بوی موی توام جانفزا تر است! گفتی:چه دل گشاست افق در طلوع صبح گفتم:که چهره تو از آن دلگشاتر است گفتی:که با صفاتر ازین نوبهار چیست؟ گفتم:جمال دوست بسی با صفا تراست! گفتی:که چشم نرگس چون چشم آشناست! گفتم:نگاه چشم توام آشناتر است! گفتی:که لاله گر چه فریباست بی وفاست! گفتم:که عهدلاله رخان بی وفا تر است! گفتی:که می رسدبه فلک شور بلبلان گفتم:که ناله های حزینم رساتر است! گفتی:به بینوایی مرغ قفس نگر! گفتم:دلم ز مرغ قفس بینواتر است! گفتی:دلت به محنت و غم سخت مبتلاست!؟ گفتم:هزار مرتبه جان مبتلا تر است؟
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 23:28 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||